1345
مفرد سُعَداگاهی میترسم ؛ میترسم که این حجم از رسوب ناملایمات و ناخوشایندیها در اعماق وجود ما در گذر زمان با هیچ خوشی و قرار و ثباتی جبران نشه! میترسم اتفاقات خوبی که مدتها انتظار افتادنش رو کشیدیم، آدمای خوبی که سالها منتظر اومدنشون بودیم، بیفتن و بیان، اما دیگه رمقی برای با آرامش چشما رو بستن و نفس عمیق کشیدن و لبخند زدن نداشته باشیم؛ زیر سایه یک درخت و کنار یک نهر آب نشسته باشیم و صدای پرندهها و صدای تو سر هم خوردن آب رو نشنویم!
من میترسم از اینکه زندگی به وقت لذت بردن رسیده باشه و لذتی نبریم چون لذت بردن رو فراموش کردیم!
حتی از صبح دارم به این فکر میکنم که چقدر ترسناکه اگه مثلاً تو اتاق عمل باشیم و کسی جلوی در منتظر شنیدن خبر سلامتیمون نباشه، یا تلختر از اون مرده باشیم و حتی ورثهای نباشه که فکر کنه با میراثمون چه کنه (هرچند اوضاع اونقدر خیطه که حتی فکر میکنم اگه ورثهای هم باشه میراثی در کار نباشه)
همه این ترسا بیم از آینده است؛ در کنار ترسی که از اندیشیدن به گذشته دارم و شاید تو داشتنش با خیلیا شریکیم!
سالها پیش گاهی به این فکر میکردم که کاش بخوابم و چند سال بعد از خواب بیدار بشم، و الان به این فکر میکنم که کاش بیدار بشم و ببینم تمام این چند سال رو در خواب دیدم!
شاید خطای امثال من این بود که از زندگی، چیزی بیش از زندگی نخواستیم تا حداقل به خود زندگی برسیم! شاید باید زیاد میخواستیم و بی قناعت و حریص میجنگیدیم و به مبارزه تا سر حد مرگ تشویق میشدیم که امروز چشم باز نکنیم و خودمون رو مغلوب جنگهای آغاز نکرده نمیدیدیم!
تعارف نیست که بخش بزرگی از نسل ما، طوری تربیت شد که میوه های پلاسیده رو زودتر از میوه های تازه ی توی یخچال مصرف کنه، موقع کشیدن غذا، اون تیکه خوراک که چشمش گرفته رو برنداره که مبادا دل دیگه ای هوسش کرده باشه و ناامیدش کنه.
شاید جرم ما این بود که هرچی بزرگتر شدیم، از خواستن و داشتن بیشتر شرم کردیم. شاید ما نباید معمولی موندن رو میپذیرفتیم. شاید باید اعتماد بنفسی داشتیم که مثل فلان سلبریتی، برای توصیف فقر و نداری کودکی مون، از کوچیک بودن خونه دو طبقه ای که اتاق بالا رو مختص پیانو و تمرین موسیقی برادر بزرگتر بگیم و بغض کنیم!
باید نقش قاضی عادل و همیشه متنبه زندگی خودمون رو کنار میذاشتیم و حق به جانب، بیش از حق مون طلب میکردیم و تا بدستش نمیآوردیم، کوتاه نمیومدیم!
شاید نباید تلخ میگفتیم
شاید نه، باید پوست کلفت تر زندگی میکردیم
شاید نیاز نبود به دکارت گوش بدیم و اندیشیدن رو نشانه ی بودن بدونیم ...
میخواستم با تصور و تصویر ذهنی ای که داشتم بگم شاید هنوزم بتونیم دچار یه دگردیسی ظاهراً مزمهل بشیم و دست کم باقی زندگی رو دریابیم، اما میون خاطرات محو و کمرنگ بچگی، یاد چیزایی افتادم که دیدم امثال من، شاید شبیه آدما نباشیم، اما آدمِ آدم نبودن هم نیستیم. هرچند تا ابد درگیر این شاید و باید و نبایدها بمونیم ...