1265
مفرد سُعَدابابام که فوت کرد، با مامانم رفتم ولایت و اونجا موندم
به محل کارم هم گفتم نمیام دیگه
۵شنبه ها صبح میرفتیم سر خاکش
من میشستم یه گوشه، مامانم زیارت عاشورا و قرآن میخوند تا ظهر. بعدشم همونجا کنار بابام نماز میخوند و منم تمام این مدت تماشاش میکردم.
یه بار با خودم گفتم: خوشبحال بابام که همچین زنی گیرش اومد. اعتراف میکنم دلم خواست وقتی مردم یه کسی باشه که بیاد بالا سرم نماز بخونه گاهی ...