1179
مفرد سُعَدادلم میخواست تنها بودم
یه جای خیلی نقلی
خودم و خودم
چندتا گونی گِل و یکم رابیتس میذاشتم وسط و تمام حرفایی که یه عمر نه گفتم و نه نوشتم و حتی خیلی وقته میترسم بهشون فکر کنم رو یه مجسمه میکردم و اشک میریختم و اشک میریختم و اشک میریختم
من از زندگی یه نبودنِ گنده طلبکارم ...