1162
مفرد سُعَداگاهی یاد خدماتی قبلی ساختمونمون می افتم
میگفتن تعمیر فلان چیز رو بلده
یه بار بهش گفتم بیاد خونه مون درستش کنه، اومد و هر چی باهاش ور رفت درست نشد و رفت
خب ما تا قبل از اون هیچ وقت اگه چیزی خرابه و تعمیرکار نمیتونست درستش کنه پول نمیدادیم
خلاصه گذشت تا فردا صبح اومدم از خونه برم بیرون دیدم آشغالامون جلو دره!
اونجا هم نفهمیدم
گفتم شاید دیر زباله ها رو گذاشتیم بیرون و ندیده
خودم بردم انداختم مخزن زباله
یادم نیست فردا شب هم تکرار شد یا چی که خواهرم گفت شاید چون بابت تعمیر یه رب خونه ما بوده و پولی بهش ندادم، کاری هم که بابتش حقوق میگیره رو انجام نداده
راستش من خیلی ناراحت شدم
فقط رفتم یه پولی که کم هم نبود با نرخ اون زمان، دادم به نگهبان ساختمون که بده بهش
بعد از اونم کلا خیلی نگاهم به آدمای این تیپی عوض شد
هر وقت هم مثل الان دوباره یادم می افته دلم مچاله میشه