2139
مفرد سُعَدایهو پرت شدم به یه چهارشنبه غروب اواخر پاییز ۸۸ که فقط ما کلاس داشتیم و با چندتا از بچه ها تو حیاط دانشکده یه حلقه شده بودیم و کوچه زد بازی رو بلند بلند میخوندیم با هم
بعد من میگم پیرم، میگن نه! لامصبا من اون زمان ۲۰ سالم بود!!!
قلمراآنزباننبودكهسرعشقگويدباز ورایحدتقريراستشرحآرزومندی